برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
هرگز عاشق یه دانشجوی دکترا نشوید
چندان وقتی برای شما نداره
حتی اگرم دوست داشته باشه شمارو ببینه
عاشق یه دانشجوی دکترا نشید
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
توی تک تک مویرگ های مغزم احتمالات و شایدها پنالتی می زنند...
حقیقتاً روی ریسمانی نازک و مِسی دارم قدم می زنم...
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
شونزده-هفده سال پیش بود که کامپیوتر تازه اومده بود تو خونه ها و خالم اینا کامپیوتر گرفته بودن و به پسرِ دوستِ شوهر خالم گفته بودن که بیاد راش بندازه. پسره حالا بماند که سه روز اونجا لنگر انداخته بود و هیچ کاری نمی کرد و آخرشم هیچ کاری نکرد، یکی از حرفای شاخداری که زده بود این بود که "روی کیبورد می خوام براتون برنامه بریزم!"
پ.ن: یکی از مقاله هام بلاخره الان تموم شد. مخم گوزیده شدید.
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
چند روزه دارم عین ملا بنویسا فقط می خونم و می نویسم...فقط یه مقاله ی دیگه مونده که خوشبختانه زود تموم می شه چون کوتاهه...
احساس می کنم همه جام بخیه خورده...اساسی جر خوردم!
انقد که بیدار بودم انگار دلم نمیاد بخوابم...
و انقد که خسته و له و پاره م که نه دلم بغل می خواد نه لب نه یار!
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش